ما اخراج شدیم و این بهترین اتفاق زندگیمان بود
اخراج مایکل اُلت شولر- رئیس و موسس شرکت «ممِ کاردز»
اشاره:
در این لحظه من چیزی را میدانم که شما از آن بیاطلاعید: من اخراج شدم و این بهترین اتفاق زندگی من بود. من، هاروی مککی از سال 1988 با بیش از 20 میلیون جلد کتاب فروخته شده در جهان همواره در پی آگاهی دادن به افراد مختلف جهت حفظ کارشان بودم اما از کارم اخراج شدم و شما در حال حاضر از راز من باخبر هستید. مخفی نگه داشتن این واقعیت به این خاطر نبود که من آن را لکهی ننگی بر پیشانیام میدانستم بلکه تصور میکردم این مسئله اهمیت چندانی نداشت.
سال گذشته راجع به این موضوع بیشتر فکر کردم و سرانجام به این نتیجه رسیدم که ظاهرا چندان نیز بی اهمیت نیست.
صحبت من تنها در مورد نفس اخراج شدن نیست بلکه درسهاییست که به واسطه آن اخراج شدن آموختم. آن واقعه زندگی من را به واقع تغییر داد و در عین حال باعث شرمساریام نیز شد و شاید به همین دلیل بود که این موضوع را به مدت نیم قرن به فراموشی سپرده بودم و از اهمیت آن بیاطلاع بودم.
اما اکنون قصد دارم تا داستان را به طور کامل برایتان تعریف کنم:
پدرم جک مکیکی، خبرنگار «آسوشیتدپرس» در «سنپال» ایلات مینهسوتا بود. دوران کودکیام را با حداقلها پشت سر گذاشتم و پدرم همواره در طول تعطیلات تابستان و کریسمس اصرار می ورزید تا من سر کار بروم؛ کارهایی از قبیل چیدن میلههای بازی، پخش روزنامه و مجله و جمعآوری توپهای گلف.
سال سوم دبیرستان بودم که به واسطه ارتباطات پدرم کاری آبرومند در یکی از فروشگاههای فروش لباس در مرکز شهر «سنپال» پیدا کردم.
کار جدید من- نشان دان شلوار، جوراب، کراوات، دستمال گردن به مشتریان- شاید بهترین کار دنیا نبود، اما وقتی به کارهای گذشتهام نگاه میکردم مسلما راضیکننده بود. شاید بتوان گفت بزرگترین مزیت این کار برای من در سنین نوجوانی و جوانی، آشنایی با فوت کوزهگری در تجارت و خرید و فروش بود.
جوانان معمولا سبکبار و بیخیالند و افکار آنها از هر نوع قیدوبندی آزاد است، به همین دلیل هیچوقت دغدغه از دست دادن کارشان را ندارند. شاید به این دلیل که پدرم راه را برای یافتن شغلی مناسب برایم هموار کرد، هیچگاه ارزش واقعی کارم را ندانستم و این درحالی بود که به دلیل ارتباط خوبی که با صاحب فروشگاه داشت آن کار را برایم دستوپا کرد، پس من در واقع کار سختی برای نگه داشتن کارم نداشتم.
آنها هیچوقت از انضباط کاری با من حرفی نزدند. از طول کشیدن بیش از حد ساعات ناهار من گلایه نکردند و من را برای دیر رفتن به سر کار و یا ترک کردن زودهنگام محل کارم مورد ملامت قرار ندادند. همگی ما آن ضربالمثل قدیمی را شنیدهایم که «رو بدی آستر میخواد». بله این مصداق رفتار من بود.
همین عادات کوچک و نامناسبم باعث شد تا کمکم همکارانم در فروشگاه من را به چشم پسر لوس و قدرنشناسی ببینند که پدرش با صاحب فروشگاه آشناست و همین باعث ماندنش در آنجا شده. اما اوضاع زمانی کاملا رو به وخامت گذاشت که من شروع به گرفتن مرخصیهای متعدد کردم. چرا؟ چون رویای تبدیل شدن به گلفبازی حرفه ای وجودم را تسخیر کرده بود. اما بنابردلایلی هیچگاه نتوانستم یک گلفباز حرفهای شوم.
در ابتدا مرخصیهای یک ساعته، بعد از مدتی دو ساعته و رفته رفته مرخصی نصف روز و سپس کل روز را مرخصی می گرفتم تا خودم را به مسابقات گلف برسانم. اتفاقی که افتاد مدیریت فروشگاه دیگر هیچوقت با من تماس نگرفت تا سرکارم برگردم، در عوض مستقیما به سراغ پدرم رفتند و گفتند: پسر حواسپرتی است، خواستههای نابهجای زیادی دارد، ما نمیتوانیم به او اعتماد کنیم، پسر خیلی خوبی دارید ولی...
من اخراج شدم
هرچقدر از خرد شدن شخصیتم بگویم کم گفتهام. من اخراج شدم! پدرم من را مجبور کرد نامه ای برای عذرخواهی به قلم خودم بنویسم. میگویند انسان میبایست از اشتباهاتش درس بگیرد و به راستی اینطور بود. اخراج از کار و بدل شدن به عنصری نامطلوب، علیالخصوص وقتی میدانی که این موضوع 100 درصد تقصیر تو بوده، برایم آسان نبود. من خودم و خانوادهام را شرمسار کرده بودم.
اما چه درسی از این اخراج ناگوار و آن شرایط ناخوشایند گرفتم؟
1. وقتی فردی از اقوام و یا دوستان ذی نفوذتان کاری برای شما پیدا می کند، همواره به خاطر داشته باشید که شما آن کار را به خاطر شایستگیهایتان به دست نیاوردهاید و مهم نیست چقدر اطرافیانتان با شما مهربانانه رفتار میکنند. واقعیت این است که شخص دیگری پشت صحنه اینطور خواسته است، پس به دنبال اثبات شایستگیهایتان نیز باشید.
2. مصر باشید تا در کارهای نه چندان خوشایند که شاید بسیاری از همکارانتان از زیر آنها شانه خالی میکنند کمک کنید. خودتان را درگیر کنید تا دیگران به شما بپیوندند.
3. به دنبال موقعیتی بگردید تا بتوانید دقایقی دیرتر از سایرین محل کارتان را ترک کنید و یا زودتر از سایرین به محل کارتان بیایید.
4. این را بدانید که به دست آوردن یک کار به معنای تمام شدن کار نیست و موفقیت محسوب نمیشود. موفقیت یعنی نگه داشتن کار و پیشرفت در آن.
5. همواره سعی کنید در ابتدای راهتان دوستی قابل اطمینان پیدا کنید؛ کسی که بتوانید با او به راحتی حرف بزنید و او صادقانه پاسخ شما را بدهد.
6. حتی در صورتی که کار شما یک کار موقت و یا برای پر کردن اوقات بیکاریتان است، هیچگاه نگذارید همکارانتان از این موضوع بویی ببرند، اگر همکاران شما حس کنند کار موقت شما، که چندان برایتان اهمیتی ندارد، کار دائم آن هاست، برایشان چندان خوشایند نخواهد بود.
خوشبختانه من این نکات را خیلی ساده و راحت آموختم و قسم خوردم که دیگر هیچ وقت نگذارم از یادم بروند و باور کنید در تکتک کارهایی که پس از آن داشتم مراقب رفتارم بودم و کاملا حرفهای عمل می کردم.
دوسال بعد...
دوسال بعد و حدود 6 بلوک پایین تر از محل کار سابقم دقیقا مشابه همان کار توسط رقیب «هاوارد» به من پیشنهاد شد و این بار در قسمت کتوشلوار و پالتو مردانه.
سود خوبی از کمیسیون فروش نصیبم شد، در تصمیمگیری برای سفارشات جدید فروشگاه داخل شدم. دوستان بسیار خوبی در این بین پیدا کردم، که همچنان با بسیاری از آن ها در ارتباطم و زمانی که 15 سال پس از آن شرکت پاکت سازیام را افتتاح کردم، انبار شرکتهای دوستانِ من تا سقف از پاکتهای شرکت ما پر میشد. هیچکدام از این موفقیتها شامل حالم نمیشد اگر من در فروشگاه هاروارد آن تجربهها را به دست نمیآوردم.
درسهایی که از اخراج شدن آموختید را برای موفقیت هرچه بیشتر در کار جدید به کار گیرید.
ما اخراج شدیم - قسمت دوم
اشاره:
من یقه پیراهن رئیس شرکت را با دو دستم گرفتم و او را به دیوار چسباندم و داد زدم: زونکن من را پس بده.
این گوشهای از خاطرات «مایکل» است که 26 سال پیش زمانی که در شرکتی به عنوان فروشنده و بازاریاب مشغول کار بود اتفاق افتاد. در آن روز سرد وخشک زمستانی خون جلوی چشمان مایکل را گرفت و تا زمانی که پلیش مداخله نکرد مایکل همچنان یقه پیراهن رئیس را در دستانش فشار میداد.
مایکل فردی قبراق و بشاش است که در سن 47 سالگی وقتی با شما دست میدهد قدرت او را حس میکنید، او ورزشکاری حرفهای بوده و هست. امروز مایکل مؤسس و رئیس شرکت «مِم کاردز» است. شرکتی که شهرتش را از انتشار کارتهایی که خلاصه کتابهای موجود در بازار را در اختیار خواننده قرار میدهد به دست آورد و انقلابی در صنعت اطلاعرسانی به پا کرد. همچنین مایکل از جمله سخنرانان بسیار مشهور در عرصه اشتغال و موفقیت حرفهای به حساب میآید. او عضو انجمن سخنرانان حرفهای آمریکاست.
به آن روز سرد و خشک زمستانی برمیگریدم، ساعت 7 صبح، زمانی که تمام اتفاقات از آنجا شروع شد. رئیس شرکت با مایکل تماس گرفت و به او گفت که جلسه بسیار حیاتی با یکی از مشتریان مهم شرکت راس ساعت 8 برقرار است و او میبایست به عنوان نماینده شرکت در آن جلسه حضور داشته باشد و پیش از آن که مایکل بتواند کلمه ای از دهانش خارج کند ارتباط تلفن، درحالی که گوشی همچنان زیر دوش حمام در دستانش بود، قطع شد. او به سرعت خودش را جمعوجور کرد و به شرکت رساند و به سمت میزش رفت اما وقتی به آنجا رسید در کمال تعجب دید که رئیس شرکت، نایب رئیس شرکت و مدیر خدمات شرکت در کنار میز او منتظرش هستند. مایکل چندان از دیدن آنها جا نخورد و تصورش بر این بود که اهمیت قضیه آنقدر زیاد است که رؤسای شرکت را نیز به سوی میز او کشانده. مدیر خدمات شرکت که در بین آن سه نفر از همه قویهیکلتر و تنومندتر بود با دیدن مایکل به سوی او رفت و کیفدستیاش را که شرکت به او داده بود از دستانش کشید و بعد از آن، رئیس به مایکل نزدیک شد و گفت: مایک، ما میبایست عذر تو را از شرکت بخواهیم، تو اخراجی.
مایکل پیش از آن در استخدام شرکت بازاریابی و پخش دستگاههای فتوکپی «ساوین» بود که قصد داشت بازار را از دست «زیراکس» خارج کند. مایکل بهترین و موفقترین بازاریابی شرکت به حساب میآمد. او در حال شکستن تمام رکوردهای فروش بود و نام او در اکثر خبرنامههای صنفی درج میشد. مایکل که استاد فروش لقب گرفته بود توانست در سن 21 سالگی بازاریاب شماره یک شرکت باشد. او 12 تا 14 ساعت در روز کار میکرد و سود میلیونی عاید شرکت میکرد، فروشی بی سابقه در تاریخ فعالیتهای شرکت.
اما چه پیش آمد که مایکل اخراج شد؟
نوع لباس پوشیدن او. مایکل عادت داشت همیشه شلوار گشاد و پلیور به تن کند و این موضوع رئیس او را آزار میداد تا حدی که او حاضر بود مایکل را که از بهترین نیروهایش به حساب میآمد از شرکت اخراج کند و مایکل هم آنقدر بر عقیدهاش در لباس پوشیدن اصرار داشت که اخراجش قریبالوقوع مینمود.
پدر مایکل کمو بیش در جریان مشاجرات پسرش و رئیس شرکت قرار داشت. روزی مایکل را دعوت کرد تا شام با او به رستوران دریایی مورد علاقهشان بروند. وقتی سرمیز نشستند، پدر مایکل روبه او کرد و گفت: خرچنگ میل داری یا هاتداگ؟ مایکل که به تازگی از دانشگاه بازگشته بود و به اندازه تمام عمرش در آنجا هاتداگ خورده بود از سؤال پدر تعجب کرد. مایکل گفت پدر این چه سؤالی است که میپرسید؟ پدرش روبه او کرد و گفت: مایکل، باید یک چیز را خوب یادبگیری و آن این است که اگر همواره دیگران را در اشتباهات خودت مقصر بدانی و کارت را به سادگی ترک کنی باقی عمرت را میبایست با هاتداگ سر کنی، اما اگر می خواهی دندان بر گوشت لذیذ خرچنگ بگذاری می بایست مسئولیت کارهایت را به عهده بگیری و دیگران را سرزنش نکنی. مایکل پس از آن شب همواره با کتوشلوار بر سر کارش حاضر میشد، لباسی که موفقیتها و رکوردشکنیهای مایکل با آن شروع شد.
پس از مدتی نه چندان طولانی مایکل با دومین چالش جدی در کارش مواجه شد و آن زمانی بود که پس از نقلمکان به محل جدید کارش و تجربه شرایط دشوار کار و زندگی در خارج از شهر به این نتیجه رسید که تا به حال در باد ریاست نمایندگی به اصطلاح جدید خوابیده که در عمل هیچ سودی برایش ندارد و درآمدش در سطح یک فروشنده معمولی است و نه کسی که روزی رکورددار بازاریابی و فروش محصولات شرکت بود.
مایکل که میخواست این امر برایش مسجل شود با چند شرکت فروش و تامین دستگاههای کپی در اطراف و اکناف تماس گرفت تا مشخص شود ظن او بیدلیل نبوده. اما جایی که خود مایکل نیز به اشتباهش اعتراف میکند آنجاست که او اطلاعاتی که از شرکتهای رقیب به دست آورده بود را در سطل زباله اتاقش ریخت و یکی از کارمندانش نیز به شکلی کاملا اتفاقی با آنها برخورد کرد و باقی ماجرا مشخص است که ایستادگی در برابر وسوسه قدرت کاری بس دشوار که از عهده کارمند مایکل برنیامد و مایکل سر از دفتر رئیس شرکت درآورد.
در نتیجه تمام این کشوقوسها مایکل با توجه به این که به تمام اطلاعات شرکت و مشتریان آن دسترسی داشت و هر لحظه احتمال آن بود که سر از شرکتهای رقیب درآورد، از آنجا اخراج شد.
مایکل میگفت: آن ها حضور من را تهدیدی بالقوه برای شرکت میدانستند و تصورشان بر این بود که من قصد دارم تا مشتریان شرکت را به مشتریان خودم در شرکت جدیدی تبدیل کنم. ابتدا حس خیانت وجودم را دربرگرفت و تا روزی که رئیس از من خواست تا به عنوان نماینده شرکت در جلسهای شرکت کنم، ادامه داشت. آن روز زمانی که مدیر شرکت کیفم را از دستانم بیرون کشید حس خیانت تبدیل به خشم و نفرت شد. پس از آنکه پلیسها رسیدند کیفم را مهرو موم کردند و کارمان به دادگاه کشیده شد.
یک سال ونیم از آن ماجرا گذشت و مایکل سرانجام دعوا را برد و کیفش را از دادگاه پس گرفت. او پس از اخراجش با اولین کسی که تماس گرفت پدرش بود. او در این باره میگفت:«شما میتوانید در مواقع سختی با کسی تماس بگیرید که با او جشن گریه و زاری را بیندازید و یا با کسی تماس بگیرید که بتوانید از همفکری با او استفاده کنید». مایکل عقیده دارد در دنیا دو نوع از افراد وجود دارند: « نوع اول کسانی که به شما دلگرمی میدهند و دوم کسانی که شما را دلسرد میکنند، کسانی که شما را بالا می کشند و یا کسانی که شما را به پایین فشار میدهند». من بسیار خوشبخت بودم که در این موقع پدرومادرم هردو به من دلگرمی دادند.
مایکل تصمیم گرفت خشم وغضب خود را با عزم و اراده عوض کند. او توانست با شرکت «استوارت» به توافق برسد و کار بازاریابی آنجا را در دست بگیرد. آپارتمان نقلی را اجاره کرد و شروع به خرید دستگاههای کپی کرد و آنها را در آپارتمان انبار کرد. پس از مدت کوتاهی آشپزخانه، پذیرایی و حتی اتاقش نیز از دستگاه کپی پر شد و آنجا بود که مایکل تصمیم به اجاره دفتری گرفت و یک منشی و یک مدیر خدمات داخلی نیز استخدام کرد تا کارش را بهتر پیش ببرد.
دفتر مایکل آن قدر کوچک بود که دفتر خدمات داخل حمام واقع شده بود و هرکس که قصد استفاده از سرویس بهداشتی را داشت میبایست از خجالت مدیر خدمات نیز دربیاید.
مایکل فروش دستگاههای کپی که از شرکت «استوارت» خریداری کرده بود را آغاز کرد. او که نماینده مجاز خرید و فروش به حساب نمیآمد از داشتن تکنسینهای آموزش دیده شرکت محروم بود اما توانست در اولین معامله بزرگ، شرکت و رئیس سابقش را پشتسر بگذارد و تامین دستگاههای کپی شرکتی با نام «بالی» را به عهده بگیرد.
معاملهای به ارزش 25 هزار دلار که نقطه عطفی در زندگی حرفهای مایکل بود. او پس از آن در سن 24 سالگی به عنوان جوانترین بازاریاب و فروشنده تاریخ شرکت «شارپ» به آنجا رفت و توانست با توجه به اعطای نمایندگی رسمی شارپ به درآمد بالایی دست یابد. مایکل تا قبل از 30 سالگی تبدیل به یک میلیونر شده بود و اتومبیل مرسدس بنز و جگوار او در جلوی خانه ویلایی بسیار مجللش پارک بود.
مایکل معتقد است که رو در رو قرار گرفتن با رئیس سابقش و مشاجرات لفظی بین آنها خیلی هم به ضرر او تمام نشد زیرا مایکل بهترین رئیس زندگیاش را کسی میداند که در آینه میبیند. او هیچگاه شما را اخراج نمیکند و معتقد است هرآنچه اتفاق میافتد دلیلی دارد و این شمایید که باید از آن دلایل استفاده کنید و با ساختن شخصیت جدیدی از خود و گرفتن انرژی لازم قدم در راه دیگری بگذارید.